عشق ...................امروزی
تاريخ : جمعهبرچسب:, | 10:3 | نويسنده : مـــــرتــــضـــی یگانــــــــه
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف


 



 

بزنی، حتی



 

 


 




برای چند کلمه،

 


 

 


 




 


 

 


 


نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.

 


 

 


 




 


 

 


 


اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی

 


 

 


 




 


 

 


 


داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی ، فکر می کردم چند دقیقه ای



وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛

 


 

 


 




 


 

 


 


اما تو خیلی مشغول بودی.

 


 

 


 




 


 

 


 


یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.

 


 

 


 




 


 

 


 




 


 

 


 




بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی ؛ اما به طرف تلفن



دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

 


 

 


 




 


 

 


 




 


 

 


 


تمام روز با صبوری منتظر بودم.

 


 

 


 




 


 

 


 




با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه



شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی ، شاید چون خجالت می کشیدی که با من



حرف بزنی ، سرت را به سوی من خم نکردی.

 


 

 


 




 


 

 


 




تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از



انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟



در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می



گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری…

 


 

 


 




 


 

 


 


باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام



خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب…،فکر می کنم خیلی خسته بودی.

 


 

 


 




بعد از آن که به اعضای خونوادت شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب



رفتی .

 


 

 


 




….. اشکالی ندارد.

 


 

 


 




 


 

 


 


احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من



صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با



دیگران صبور باشی.

 


 

 


 




 


 

 


 


من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا

گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته



باشی. خوب،من باز هم منتظرت هستم؛

 


 

 


 




سراسر پر از عشق تو…

 


 

 


 




به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

 


 

 


 




آیا وقت داری که این را برای فرد دیگری هم بفرستی؟

 


 

 


 




اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی…

 


 

 


 




دوست و دوستدارت خدا

نویسنده: سحر 

حق نداری

 
از

 


 


پسري که از اين سرِ شهر ميکوبه مياد دنبال تو,

 




 

پسري که بدون ترس و محکم, همه جا دستاشو دورت حلقه ميکنه,

 

 




 

پسري که اس ام اساش کوتاه هست اما پر احساسه,

 

 




 

پسري که دستات رو تو چراغ قرمزِ خيابونا محکمتر ميگيره,

 

 




 

... پسري که بي هوا برات اس ام اس هاي غمگين ميفرسته,

 

 




 

پسري که تو بيرون رفتناي دسته جمعي ساکت تر از هميشه است,

 


پسري که وقتي داري حرف ميزني تو صورتت لبخند ميزنه,

 

 


پسري که موهاتو از جلوي چشمات ميزنه کنار,

 

 


پسري که وقتي تو خودتي, قلقلکت ميده؛

 

 


اين پسر رو حق نداري اذيت کني؛ حق نداري......

نظرات شما عزیزان:

نفس
ساعت15:16---14 بهمن 1392
زیبا بود

نفس
ساعت10:24---11 بهمن 1392
داداش وب جالبی داری
به منم سربزن


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:


برچسب‌ها: